گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۳

پیر من از میکده بویی شنیددست زد و جامه سراسر درید
خرقه ازان شد که فرو شد به میخرقه صدپاره که خواهد خرید؟
جان که غمش خورد و رسیدم به لبرفت دلم تا به چه خواهد رسید؟
مشرب صافی حقیقت کسییافت که او دردی درش چشید
دردی دن را که دوای دل استدرد گرفتیم بباید کشید
شور می و ساغر از آن روز خاستکان نمکین لب، لب ساغر مکید
تلخ حدیثی است تو را دلنوازتنگ دهانیست تو را کس ندید
سایه صفت، با همه افتادگیدر عقب وصل تو خواهم دوید
عشق تو تا ظل همایون فکندطوطی عقل از سر سلمان پرید