گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱

اگرم بر سر آتش بنشانی چون عودنیست ممکن که برآید ز من سوخته دود
بر سرم هرچه رود خاک رهم گو: می‌رونیستم باد که از کوی تو برخیزم زود
منم از باغ تو چون غنچه به بویی خوشدلمنم از کوی تو چون باد، به گردی خشنود
شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نمانددر فراق تو ولی عهد همانست که بود
بی‌شراب عنبی را که به موی مژه‌امدیده بر یاد تو از جام زجاجی پالود
خنده‌ای زد دهنت، تنگ شکر پیدا کردهر یکی گوهر پاکیزه خود باز نمود
عمر من کم شد و عشق تو فزون پنداریکانچه از عمر کم آمد، همه در عشق فزود
دیده از غیر تو تا خلوت دل خالی کردجز به روی تو مرا، هیچ دردل نگشود
وه که چون غنچه چه مشکین نفسی ای سلمان؟نیست مشکین دمت الا زدم خون آلود