گنج

غزل شمارهٔ ۲

امشب من و تو هر دو، مستیم، ز می امّاتو مست می حسنی، من، مست می سودا
از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنهدیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا
آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل وآن عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا
ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشمرفتی و که می‌داند، حال سفر دریا؟
انداخت قدت دل را، بشکست به یکبارهچون نشکند آخر نی، افتاد از آن بالا؟
تا چند زنم حلقه؟ در خانه به غیر از توچون نیست کسی دیگر، برخیز و درم بگشا
از بوی تو من مستم، ساقی مدَهَم ساغربگذار که می‌ترسم، از درد سر فردا
در رهگذر مسجد، از مَصطَبه بگذشتمرندی به کفم برزد، دامن، که مرو ز اینجا
نقدی که تو می‌خواهی، در کوی مسلمانیمن یافته‌ام سلمان در میکدهٔ ترسا