غزل شمارهٔ ۱۵
اگر حُسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی رابه گِل رضوان بر انداید، درِ فردوس اعلی را
وگر سروِ سر افرازت، ز جنّت، سایه بردارددگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را
بهار عالم حُسنت، جهان را تازه میداردبه رنگ اصحاب صورت را، به بو ارباب معنی را
فروغ حُسن رویت کِی، تواند دید هر بیدل؟دلی چون کوه میباید، که بر تابد تجلّی را
ورای پایهٔ عقل است، طور عاشقی ورنهکجا دریافتی مجنون، کمال حُسن لیلی را؟
اگر عکس رخ و بوی سر زلفت، نبودندیکه، بنمودی شب دیجور، نور از طور موسی را؟
به بازار سر زلفت، که هست آن حلقهٔ سودانباشد قیمتی چندان، متاع دین و دنیا را
اگر نقش رخت ظاهر، نبودی در همه اشیا مغان هرگز نکردندی، پرستش لات و عُزّی را
به وجهی خوش دهانت تا نشد پیدا، ندانستندکزین رو صحبتی تنگ است، با خورشید عیسی را
اگر زاهد برد بوی از، نسیم رحمت لطفت چو گل بر هم دَرَد صد تو، لباس زهد و تقوی را
چو لاف عشق زد سلمان، هوس دارد که بر یادت به مهر دل کند چون صبح، روشن صدق دعوی را