گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۳

چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌بردزلفت به تاب جان مرا تاب می‌برد
من غرقه خجالت اشکم که پیش خلقچندان همی بود که مرا آب می‌برد
سودای ابروی تو مغان راز مصطبهچون غمزه تو مست به محراب می‌برد
امشب به دوش مجلسیان را یکان یکانبردند مست و ترک مرا خواب می‌برد
بنمای رخ که درشب تاریک طره‌اتدل گم شده‌ست و راه به مهتاب می‌برد
دل زد در وصال تو دانم که ضایع استرنجی که آن ضعیف درین باب می‌برد
سلمان کجا و قصه زلف تو از کجا؟بیچاره روزگار با طناب می‌برد