گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اربرد۱۰ بیت
نه قاصدی که پیامی، به نزد یار بردنه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد
چو باد راهروی صبح خیز می‌خواهمکه ناله سحر به گوش یار برد
صبا اگر چه رسول من است بیمار استبدین بهانه مبادا که روزگار برد
فتاده‌ایم به شهری غریب و یاری نیستکه قصه‌ای ز فقیری به شهریار برد
من آن نیم که توانم بدان دیار شدنصبا مگر ز سر خاک من غبار برد
تو اختیار منی از جهانیان و جهاندر آن هوس که ز دست من اختیار برد
غلام ساقی لعل توام که چاره منبه جرعه می‌نوشین خوشگوار برد
بیار ساقی از آن می که می‌پرستان رادمی به کار دارد و دمی ز کار برد
میی میار که درد سر و خمار آرداز آن می آر که هوش آرد و خمار برد
هزار بار دلم هست و در میان دل نیستدر این میان دل سلمان کدام بار برد؟