غزل شمارهٔ ۱۰
ای که روی تو بهشت دل و جان است مراای که وصل تو مراد دل و جان است مرا
چون مراد دل و جانم تویی از هر دو جهاناز تو دل برنکنم تا دل و جان است مرا
میبرم نام تو و از تو نشان میجویمدر ره عشق تو تا نام و نشان است مرا
دم ز مهر تو زنم تا ز حیاتم باقیستوصف حسن تو کنم تا که زبان است مرا
من نه آنم که به خود از تو بگردانم رویمیکشم جور تو تا تاب و توان است مرا
گرچه از چشم نهانی تو، خیال رخ توروز و شب مونس و پیدا و نهان است مرا
تو ز من فارغ و آسوده و هر شب تا روزبر سر کوی تو فریاد و فغان است مرا
ز اندُهِ شوق تو و محنت هجر تو مپرسکه دل غمزده جانا به چه سان است مرا
دیده تا قامت چون سرو روان تو بدیدهمه خون جگر از دیده روان است مرا
میکند رنگ رخم از دل پر زار بیانخود در این حال چه حاجت به بیان است مرا؟