شمارهٔ ۲ - مثنوی در باب نابسامانی اوضاع زمان
نبینم خوش زمین و آسمان رابه خیر آرد خدا، کار جهان را
جهان آن روز راحت را تلف کردکه رسم دوستی را برطرف کرد
نه تنها دوست با دشمن نسازدکه تن با جان و جان با تن نسازد
به هر تن استخوان های بلاسنجبه جنگ افتاده چون اجزای شطرنج
به بدگویی نفس در حرف سازی ستزبان از طعنه در شمشیربازی ست
به سوراخ دهن های دل آزارزیان ها مار و دندان بیضه ی مار
نه تنها طبع مردم منحرف شدمزاج هرچه بینی مختلف شد
چنان شد عام رسم کینه خواهیکه آب آتش زند بر خار ماهی
چنان برق خصومت شد جهان تابکه اردک می پراند موج از آب
قدح دارد ز مینا خویش را دورگسسته نغمه، تار عهد طنبور
گهی می چنگ می خواهد، گهی عودبلی انگور هم دوشاب دل بود
بود در باغ از جرم محبتبه گردن قمریان را طوق لعنت
جهان زان آتش گل برفروزدکه چون پروانه بلبل را بسوزد
کشیده تیغ و گوید چرخ بدخومحبت کو، مروت کو، وفا کو
ز خصمی کشت و کرد این چرخ غدارمحبت را به گور از فرج کفتار
حقیقت پا کشیده ست از میانهمحبت برطرف شد از زمانه
ز بس کردند مردم روسیاهیبدل شد با غضب، لطف الهی
به میخانه چنان روی نیاز استکه خشت فرش او مهر نماز است
ز مسجد نعره ی مستان علم زدمؤذن بانگ از آنجا بر قدم زد
چنان بی رونقی در کعبه افزودکه رنگ از جامه اش برخاست چون دود
به هم، مستوفیان آسمانینشستند و ز روی کاردانی
به رزق هرکسی دفتر گشادندبرات از نامه ی اعمال دادند
چو دهقان، ناصحی دانا نداردکه بردارد هر آن چیزی که کارد
یکی با عارفی گفت ای یگانهچه مذهب کرده ای خوش در زمانه
بگفتا مذهب و آیین دهقانکه دارد کشته ی خود را به دامان