گنج

شمارهٔ ۱۱ - در تعریف خر خریدن ساده لوح

ساده دلی را ز پی راه دورگشت خری چون خرعیسی ضرور
جانب بازار چو شد جلوه گردید فضایی چو جهان پر ز خر
آمده دلال به وصف خرانمعرکه آرا چو سخن پروران
بانگ برآورد که صاحب خردکو، که ز من این خر مصری خرد
خر نه، یکی آهوی صحرانوردبا تک او تندی صرصر به گرد
از فرس عمر سبکتازتروز خر طنبور خوش آوازتر
توشه کش راحله ی رهروانبا خر عیسی ز شرف همعنان
در دم رفتار چو موج هواچاردوال است برو دست و پا
بانگ ز راکب نشنیده ست سختچوب ندیده ست مگر بر درخت
چارستون کرسی عرش ثباتساق و سم او چو قلم در دوات
همچو سبو پشت و شکم بی خللگرد و پر او را چو صراحی کفل
عنصر بادیش همه در دماغخاک ز نقش سم او سنگداغ
مستمع حرف نشیب و فرازگوش ازان کرده به هرسو دراز
گاو فلک جستی ازین خر ز جاشاخ نداده ست ازانش خدا
کوه شکسته کمر از مشت اوپهن تر از روی زمین پشت او
شد دل سنگ از سم او لخت لختبس که گرفته ست برو کار سخت
از شکم و دم و خروش و صداصاحب طبل و علم و کرنا
عرعر او زینت باغ جهانمغز سرش ماحضر خواجگان
چشم چو بر سوی عمودش گشادقاضی کیرنگ به تنبان نهاد
گر لگدافکن شود، او را ز پانعل رود چون مه نو بر هوا
لیک ز بس هوش، به این فن بداستیافته محبوب لگدزن بد است
همچو عروسان ز سخن بسته لبحلقه به بینی چو بتان عرب
کار نه با نیک و بد مردمشبه بود از ریش منافق، دمش
سوی من ای کاش که آرد گذارآن که نگردیده بر آهو سوار
خر طلبد هرکه برای سفرخر به ازین نیست، سخن مختصر
مرد ز دلال چو اینها شنیدمشت زری داد و خرش را خرید
حیله گری بود طلبکار خرجلوه کنان بر سر بازار خر
دید چو آن ساده ی درویش راشاد شد و یافت خر خویش را
مرد گرفته سر افسار خروز پی خر چون اجل آن حیله گر
غنچه شده از پی خر می دویدگرچه گره بر دم خر، کس ندید
شعبده باز دگر آن پرفسونهمره خود داشت چو عشق و جنون
آن یکی افسار خر از سر کشیدبر سر خود کرد و چو خر می دوید
وان دگری برد خرش را چو بادجانب بازار و به دلال داد
چند قدم رفت چو آن ساده دلماند خرش را ز قفا پا به گل
یعنی از اندیشه ی خر می دویدخر چو نهان شد ز نظر، پا کشید
رو به قفا کرد چون آن نیک رایحیله گر از عجز فتادش به پای
گفت که ای خضر خجسته قدمبودم از احشام یکی محتشم
بود خری بارکش خانه امرونق ازو یافته کاشانه ام
گاه چو ابر از پی آبم روانگاه چو آتش سوی هیمه دوان
باز چو گشتی ز ره آسیاکاه کشیدی همه چون کهربا
حرص جفاکار منش هر نفسبود دل آزارتر از خرمگس
مطلب من بود همین، بار اوکار نه با خوردن و تیمار او
آخور او چون دل صادق تهیتوبره چون کیسه ی عاشق تهی
می شدی از جوع قیامت اساسگرد سر سنگ، چو گاو خراس
بر تنش از پوست نمانده نشانچون خر طنبور همه استخوان
پشت وی از زخم چو میدان جنگپیکرش از داغ چو نطع پلنگ
گشت مکافات چو معنی نگارصورت خر کرد ز من آشکار
شد چو پر از پیکر خر پیرهنزد سر خر، سر ز گریبان من
رفتم ازین غصه برآرم فغانبانگ خرم گشت بلند از دهان
شد لبم از حرف و حکایت خموشرفت درازی ز زبان سوی گوش
غنچه صفت شد ز کفم پنجه گمچون مه نو، ناخن من گشت سم
پا ز قفا خوشه صفت سرکشیددم ز درازی به سم من رسید
یک نفس القصه به ناکام و کامشد همه اسباب خریت تمام
بود مرا کار به خربنده ایچشم به بار همه افکنده ای
بی خبر از محنت بسیار منسخت تر از کارم، سربار من
بود به پشت من زار حزینبار بد و نیک، چو گاو زمین
بر تن زار من ازان قلتبانپوست چو انبان پر از استخوان
قیمتم آخر چو شدش احتیاجبرد به بازار مرا لاعلاج
تا قدم سعد تو ای مشتریکرد خلاصم ز طلسم خری
مرد فرشته وش نیک اعتقادگوش صداقت چو به حرفش نهاد،
صدق شمرد آن همه گفتار راکرد برون از سرش افسار را
گفت به یک خر، چه ز من کم شودزین چه نکوتر که خر آدم شود
بی جدل و دعوی و بحث و نزاعکرد چو یاران عزیزش وداع
شب همه شب مرد فرشته صفتشکرخدا کرد ازین موهبت
زان چه خبر داشت که زین سان شدهزو خر عیسی، خر شیطان شده
راست شنو را چه خبر از دروغشمع کج و راست دهد یک فروغ
از لب هرکس که سخن سر کندآینه آن را همه باور کند
صبح چو گردید در آن مرغزارغلغله از جوش خران آشکار،
باز به بازار شد آن بی گناهتا خر دیگر خرد از بهر راه
توسن نظاره چو هرسوی تاختدر کف دلال خرش را شناخت
ماند ازین واقعه اندر شگفترفت به پیش خر و گوشش گرفت
گفت که آن بار تو بهتر شدیباز چه کردی که همان خر شدی
آه که در حلقه ی امید و بیمبود ز من ساده تری هم «سلیم»
گرچه کنم دعوی آزادگیسوخت مرا حسرت این سادگی
آن که چو شیطان نبود بوالفضولهرچه بگویی، کند آن را قبول
وان که ز جهل است گلی بر سرشآیه ی مصحف نشود باورش
من هم از احباب به قدر نصیبخورده ام از ساده دلی ها فریب
هرکه دل از حیله بداندیش کردبا کس دیگر نه، که با خویش کرد
هست درین دایره ی گیر و داربر خر خود هرکسی آخر سوار
کاش که بر مردم این روزگارحقه ازین گونه شود آشکار
تا ز حروفش همه خرم شونداین گله خر، پاره ای آدم شوند