گنج

شمارهٔ ۴۸ - بی سواری در سواد هند بودن مشکل است

بی سواری در سواد هند بودن مشکل استاسب من مرد و دلم در اضطراب افتاده است
بس که تر دارد پیاده رفتنم، هرکس که دیدگوید این بیچاره پنداری در آب افتاده است!
دست من شد مدتی کز دامن زین کوته استپای من عمری ست کز چشم رکاب افتاده است