گنج

شمارهٔ ۳۹ - هجو کاتب

کاتبی دارم که چون بر دست گیرد خامه راهر سخن را دخل بیجایی کند موی دماغ
افکند هر مصرعی را عضوی از اعضا ز سهومی کند هر حرف را از نقطه ی بیهوده داغ
دست خود هرگه به سوی خامه برد، از بیم اولفظ از معنی گریزان گشت چون دود از چراغ
حرف در بند غم از آسیب او چون پای بازنقطه در گرداب خون از دست او چون چشم زاغ
دارد از خط شکسته، انتعاشی طبع اوزشت تر باشد، شکسته چون شود پای کلاغ