شمارهٔ ۱۴ - مذمت جمعی حساد
در اقلیم معنی سلیم آن مسیحمکه نطقم زند دم ز معجزنمایی
درآید چو کلکم به رفتار، گرددز رنگینی جلوه، کاغذ حنایی
اگر پیر گشتم، جوان است طبعمچو می کهنه گردد، کند خودنمایی
به این ضعف، طبعی مرا در سخن هستتواناتر از غیرت روستایی
ز آزاده طبعی نکرده ست هرگزقلم را کلامم عصای گدایی
ز حرف طلب بسته ام لب درین بحررسد چون صدف، روزی من هوایی
گروهی مرا از حسد دل خراشندکه چون روی خویشند از تیره رایی
همه بلخی و جبه شان سبزواریهمه کوفی و خرقه شان کربلایی
همه حاصل کار و بار دنائتهمه نطفه ی آب و نان گدایی
همه همچو دستار خود روی دستیهمه همچو شلوار خود پشت پایی
ز سر در زمینی چو پیکان خاکیز... در هوایی چو تیرهوایی
ز راه فساد آب نخوت گرفتهچو گوهر در ایشان منی کرده مایی
ازیشان چو ساغر مثل خیره چشمیازیشان چو می سرخ رو بی حیایی
چنان است ازین فرقه اظهار مردیکه در هند، دختر کند کدخدایی
ز بس ناگوارند، ازین فرقه گردیدجهان گنده چون معده ی امتلایی
در اثبات دعوی ست از خط کوفیبه دست همه محضر بی وفایی
چو می خوارگان شغلشان هرزه گوییچو تریاکیان کارشان ژاژخایی
به هرجا قدم می گذارند، مردمازیشان گریزند همچون وبایی
متاع سخن آنچه دزدند از منبه من می فروشند از بی حیایی
جوانمرگی این مفسدان را ضرور استکند مار، چون کهنه شد، اژدهایی
ازین قوم، دانی چه باید طلب داشت؟جدایی، جدایی، جدایی، جدایی