شمارهٔ ۸۵۶
چه آب و خاک و چه نیکویی سرشت است اینسبوی باده نگویم، گل بهشت است این
بنای عیش به میخانه می نهد دورانوگرنه هر خم می را به سر چه خشت است این
به سجده سر چو نهی، ترک سر کن ای زاهدنه مسجد است، غلط کرده ای، کنشت است این
به حیرتم که دلم زنده چون کباب شده ستاگر غلط نکنم، طایر بهشت است این
سلیم، نامه ی او را ز بس نهم بر سرگمان بری که مرا خط سرنوشت است این