شمارهٔ ۸۲۲
ز من مپرس چه از روزگار میخواهمچه چیز دارد، از او وصل یار میخواهم
ز لاله و گل این باغ، سادهلوحترمکه من طراوت ابر از غبار میخواهم
به جز زیان چه رسد ز آرزوی خویش مراگل چراغم و باد بهار میخواهم
درین محیط چنان الفتیست با موجمکه تا سفینه ز چوب چنار میخواهم
مگو سلیم تو از من چه چیز میخواهیوفاست کار من و مزد کار میخواهم