شمارهٔ ۸۱
چو غنچه جمع کن از خار عشق دامان رابه دست چاک مده همچو گل گریبان را
به فکر عشق بنازم که خوب پیدا کردبرای قفل جنون، پره ی بیابان را
بهشت به ز سر کوی او نخواهد بودکسی که یافته این را، چه می کند آن را
ازو مپرس حدیث سیاه بختی ماکه سرمه دان نکند هیچ کس نمکدان را
سلیم تا به کی از شوق دوستان عراقچو ابر، گل کنم از گریه خاک گیلان را