شمارهٔ ۷۳۲
چون کند در انجمن تاب رخش روشن چراغپرتو خود را به دور اندازد از روزن چراغ
بس که بعد از سوختن هم گرم دارد تب مرامی کند آیینه از خاکسترم روشن چراغ
گر گریبان را گشاید بر نسیم، از عقل نیستآنکه چون فانوس دارد در ته دامن چراغ
برنیامد کامم از عقل و جنون در عاشقینه ز گلشن گل به کف دارد، نه از گلخن چراغ
بی می ناب از دماغم دود می خیزد سلیماین چنین باشد چو خالی گردد از روغن چراغ