شمارهٔ ۵۹۷
جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کندتا دماغی می رساند، بی دماغم می کند
بس که چون دیوانگان آشفته می بیند مراباغبان با چوب گل بیرون ز باغم می کند
قسمت من نیست هرگز مهربانی از کسیچون صبا، پروانه خصمی با چراغم می کند
بی تو هرگه می روم سوی چمن، در پای سروآب از خود رفتنی دارد که داغم می کند
بلبلم، اما سلیم از بی وفایی های گلاشک خونین در چمن همچشم زاغم می کند