گنج

شمارهٔ ۵۳۶

آیینه از خیال رخش آفتاب شدجام تهی ز یاد لبش پر شراب شد
ساقی به دست او برسان زود باده راکز حسرت لبش دل پیمانه آب شد
در باغ بی لب تو کشیدم ز سینه آهبر شاخ، غنچه چون دل بلبل کباب شد
با چشم تر به یاد تو رفتیم ازین جهانچون طفل خردسال که گریان به خواب شد
بی طاقتی به کار محبت مکن سلیمسیماب، کشته از سبب اضطراب شد