شمارهٔ ۵۲۵
فغان کز دِیْر، زاهد سبحه را بگسسته میآردز کوی میفروشان توبه را بشکسته میآرد
غمخانه چرا داری که گر غارتگرت عشق استترا با خانه چون مرغ قفس، در بسته میآرد
برای سود و سودا رو به آتشخانهٔ دل کنکه هرکس مشت خاری میبرد، گلدسته میآرد
روان کن زر برای می، که زر آن سرخ عیار استکه تا رفته، سبو را دست و گردن بسته میآرد!
سپند ای شاخ گل، حسن ترا در کار اگر باشدز آتش شوق ما پیش تواَش برجسته میآرد
سلیم ایام را در عیبپوشی نیست تقصیریبرای هرکه کوتاه است، کفش جسته میآرد