شمارهٔ ۴۸۳
خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گرددهما به گرد سر مرغ نامه بر گردد
اگر نمی طلبد در حریم دیده تراسرشک بهر چه در چشمم این قدر گردد
تو چون خرام کنی، گر کسی دگر نبودچو دود شمع، ترا سایه گرد سر گردد
نگاهم از سر مژگان نمی کند پروازچنین بود چو پر و بال مرغ، تر گردد
چنین که محو تماشای صورتی چون طفلترحم است به حالت، ورق چو برگردد
بجز غبار دل خود سلیم چیزی نیستکه همچو سیل مرا توشه ی سفر گردد