شمارهٔ ۴۷۸
چه غم دارد مرا از خویش اگر محروم میسازدکه شمع بزم ما پروانه را از موم میسازد
صباحت چیست چون پای ملاحت در میان آیدندیده هند را قیصر، از آن با روم میسازد
چه حاصل دارد از دست فلک آه و فغان کردنکه ظالم را همیشه نالهٔ مظلوم میسازد
به آن جغدی که در معموری او را خلق نگذارندنشان ده خانهٔ ما را، که ما را شوم میسازد
سلیم از خاک یونان محبت شد خمیر منز من پیر خرد مجهولها معلوم میسازد