گنج

شمارهٔ ۴۵۲

ز بس اندیشه از آشوب ملک جم، نگین داردهمیشه نقره خنگ خویش را در زیر زین دارد
جهان سامان خود را عیب پوش ناقصان سازدندارد دست هرکس را که بینی آستین دارد
سمندروار بر دریای آتش می زند خود راز مکتوبم کبوتر گرچه بال کاغذین دارد
فکنده چین بر ابرو از برای زیب حسن او رادل ما شکوه ای گر دارد از نقاش چین دارد
گهی نالم، گهی گریم، گهی سوزم، گهی میرمزمانه بی توام گر زنده دارد، این چنین دارد
سزد گر لاف همچشمی به شاهان می زند دهقانسلیمان خود است آن کو نگین واری زمین دارد
نهد هر کس سلیم از مهر دستی بر دل ریشمچو نیکو بنگرم، نیشی نهان در آستین دارد