گنج

شمارهٔ ۴۲۵

غریبی را به من عشقت وطن کردبیابان را به چشم من چمن کرد
چرا ای شمع خاموشی به بزمشزبانت هست، می باید سخن کرد
چه حاصل شمع را از تاج زرینکه فانوسش پس از مردن کفن کرد
کجا اندیشه ای از مرگ داردکفن را آنکه چون گل پیرهن کرد
سلیم از ذوق غربت بی نصیب استچو داغ آن کس که در یک جا وطن کرد