شمارهٔ ۴۱۹
زین چمن گر لاله ذوق از تاج شاهی میبردغنچه سر در جیب خویش از بیکلاهی میبرد
حاصل کردار خود دارد به دامن هرکه هستمیرود برق و ز خرمن رنگ کاهی میبرد
کاش بخت تیره از سر سایه بردارد مرابرق ره بر خرمن من زین سیاهی میبرد
رهرو عشق تو آسایش چه میداند که چیستپای در آب از برای خار ماهی میبرد
پاک نتواند کند کین مرا زان دل سلیمآب چشم من که از مژگان سیاهی میبرد