شمارهٔ ۴۰۶
می حرام محتسب بادا که بیما میخورد!دارد آب زندگی چون خضر و تنها میخورد
گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذردشیشهها بر یکدگر چون موج دریا میخورد
میشوم مست از در میخانه هرگه بگذرمهمچو شاخ گل، دلم آب از کف پا میخورد
از پریشانی نباشد اضطراب عاشقانشعله گر لرزد، نپنداری که سرما میخورد!
حرف با حرف آشنا گر شد، جدل در کار نیستدستبوسی کن به یاران، پا چو بر پا میخورد
دیده بودی هرگز ای زاهد می گلگون به خواب؟هرکه با ما میشود همراه، اینها میخورد
بس که افتادهست در کار جهان کاهل سلیممیکند امروز می در جام و فردا میخورد