گنج

شمارهٔ ۳۸۹

از دل گله ی ما ره اظهار نداندعاشق بود آن طفل که گفتار نداند
تعلیم ازان گیر که گفتار نداندشاگرد کسی باش که بسیار نداند
آن خسته دلانیم که ویرانی ما راهمسایه ی دیوار به دیوار نداند
در عشق، کسی را خبر از راز دلم نیستآتش به سرم سوزد و دستار نداند
رحم است به حیرانی آن کز چمن وصلچون سرو به پا خیزد و رفتار نداند
با یار سلیم این همه اظهار وفا چیستعیب گهر آن به که خریدار نداند