گنج

شمارهٔ ۲۸۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ندمشهوراست۷ بیت
شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه استز فتنه آنچه به عاشق نمی کند، نگه است
چو کاغذی که بر آن مد کشند از پی مشقز تازیانه ی او پای تا سرم سیه است
گذشت آنکه نهد باغبان به ما منتبهار آمد و عالم تمام سیرگه است
شمار لشکر غم را همین قدر دانمکه چشم حوصله تا کار می کند، سپه است
دل شکسته ی ما مهر و کین نمی داندز هر دری که درآیی سوی خرابه ره است
تو حسن کعبه چه دانی که نیستی محرمز دور، جامه ی هر کس، گمان بری، سیه است
سلیم، یوسف دل را خبر چه می پرسیبجز خدای که داند که در کدام چه است