گنج

شمارهٔ ۲۱۴

دلی که صید بتان گشت فارغ از ستم استچو مرغ در قفس افتد، کبوتر حرم است
من از کجا و سر و برگ زندگی ز کجازمانه هرچه به من می کند، هنوز کم است
ز بس گرفته کناری ز خلق چون عنقابه خاطر آنچه کسی را نمی رسد، کرم است
هر استخوان به تنش نقش تیر برگیردکسی که جوشن او همچو ماهی از درم است
به تلخکامی من مرده هیچ کس هرگز؟ترا به زندگی خضر، ای جهان قسم است
به قصد کینهٔ ایام سر چه جنبانی؟ز شاخ شانهٔ شمشاد، اره را چه غم است؟
نظر به جلوه ی یار است کفر و ایمان رادو صف به جنگ، ولی چشم ها به یک علم است
سلیم بی سببی نیست شورش ایاماگر غلط نکنم، وقت کوچ این حشم است