شمارهٔ ۱۸
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش مابرنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما
در محبت تا حدیث پندگویان نشنودمغز سر چون شیشهٔ می پنبه شد در گوش ما
نکهت گل بیخودی میآورد دیوانه رابوی او آورد باد و برد عقل و هوش ما
خامی از کار جهان، مستان چو آتش میبرندباده گردد پخته در میخانهها از جوش ما
لب به دشواری گشاید در سخن آشفتهدلچشم خوابآلوده را ماند لب خاموش ما
عشق پنهان فاش خواهد گشت از آهم سلیمسخت دودی میکند این آتش خسپوش ما