گنج

شمارهٔ ۲۰ - ایضا در مدح خان مزبور

به راه عشق بود نسخه ی پریشانیمرا ز نقش قدم تا به نقش پیشانی
چو آینه همه عمرم به یک نگاه گذشتکسی مباد چو من در طلسم حیرانی
چو رهزنی که به دنبال کاروان افتدفتاده در پی کردار من پشیمانی
ز فکرکار خودم یک نفس رهایی نیستچو غنچه ام به گریبان خویش زندانی
تبسم که ندانم نمک فشان گردیدکه داغ بر جگرم می کند نمکدانی
پی خرابی ما سیل گو مکش زحمتکه خانه زاد اسیران اوست ویرانی
ز شوق روی تو از آب چشم من گردونبه تنگ آمده با این فراخ دامانی
به یاد زلف سیاه تو، رفته رفته شوددرازتر شب من همچو موی زندانی
ز شوق سجده ی خاک در تو کاسته امنمانده همچو هلالم به غیر پیشانی
ز شوق دیدن رویت چو شمع می ترسمکه کار رشته ی عمرم کشد به مژگانی
کسی نبوده به رسوایی دلم در عشقکه جامه ای ست بر اندام شعله عریانی
ز آستین چه عجب کوتهی، که همچون گلندیده ام ز گریبان خود، گریبانی
چو ریخت خون مرا آسمان چه حاصل ازینکه از ستاره به خاکم کند گل افشانی
ذخیره ای که دلی جمع ازان کنم زکجاستچو زلف در گرهم نیست جز پریشانی
بقا طلب مکن از حاصل جهان ای دلکه چون حنا به کف دست می شود فانی
صفات نفس تو ازان عقل می کند تکرارکه از حجاب ترا رو دهد پشیمانی
صدای گربه دهد در چمن ازان طاووسکه بید را کند آشفته زان نواخوانی
اگرچه دوری احباب بر تو دشوار استبود به پیش فلک در کمال آسانی
مرا ز دل نگشاید کسی گره از مهرکه ناخنش نشود چون هلال نورانی
به جامه تکیه ندارم چو صورت دیباچو شعله گرم بود پشت من به عریانی
ز آسمان به سرم نیست منتی هرگزچو صبح، کوکب من می دمد ز پیشانی
ز جستجو ننشینم به راه شوق ای چرخرهم ز کعبه ی مقصود اگر بگردانی
اشاره ی خم ابروی مهر، قبله نماستبرای سجده مرا سوی کعبه ی ثانی
حریم درگه خان، کز پی سجودش گشتچو ماه نو همه تن آفتاب، پیشانی
سپهر مرتبه اسلام خان که بر عالمچو آفتاب کند پنجه اش زرافشانی
مجال بار نیابد به درگهش خورشیددهد به سایه ی دیوار خود چو دربانی
هزار نکته به یک حرف گرددش معلومسخن بیار و ببین پایه ی سخندانی
ز دولت و زفضلیت، نشسته پنداریفراز تخت سکندر، حکیم یونانی
به دست لطف چو مشاطه ی جهان گرددبه چشم مور کشد سرمه ی سلیمانی
به عهد ابر گهر بار دست او داردرواج تاج مرصع، کلاه بارانی
هوای گلشن بزمش چنان خوش افتاده ستکه می کند به سر شمع، دود، ریحانی
به جرم فتنه گری در زمان عدلش حسنبود همیشه به بند نقاب زندانی
به قصد آن که نهد دشمنش بر آن پهلوبه تیغ سبزه کند موج آب سوهانی
ز بس که دست حوادث شد از جهان کوتاهز عدل او که بر آفاق باد ارزانی،
سفینه را سوی ساحل به پشت خویش بردنهنگ چون کشف، از ورطه های طوفانی
زهی فرشته خصالی که از سر تظعیمقلم به راه ثنایت رود به پیشانی
به مجلس تو که برج شرف بود، خورشیدنهاده بر سر نوروز، تاج سلطانی
ز شوق بزم تو می دید سرگران خود راکشید شیشه ی می خون ازان ز پیشانی
چنان به دور تو عالم به فکر معموری ستکه سیل کرده فراموش، رسم ویرانی
خیال بزم تو پروانه ای که با خود بردچراغ بر سر خاکش کند گل افشانی
هوس به خوان عطای تو چون رسد، گرددچو آسمان شکمی، چون ستاره دندانی
شود چو رشحه فشان ابر همت تو، نهدحباب بر سر دریا کلاه بارانی
به روزگار تو امنیتی در آفاق استکه مرغ بیضه نهد در تنور بریانی
ز شوق آن که سوی درگهت کند پروازچو مرغ، بال ز ابرو گشاده پیشانی
ز بیم آن که برآرد کفت ز دریا، گردصدف چو نقش پی ناقه شد بیابانی
به کشوری که سپاهت گذشت، نیست عجباگر غبار کند همچو سیل ویرانی
چو آسمان نظرت نیست جز به صفحه ی مهرجهان خراب شود گر ورق بگردانی
چها که با دل دشمن نکرد پیکانتکسی ندیده ز یک قطره آب طوفانی
کسی که بزم ترا دیده است، می داندکه بلبل از چه کند در چمن نواخوانی
نشانه ای به جهان مانده از شب معراجبه زیر ران تو شبدیز ماه پیشانی
تکاوری که نماید به زیر زین طلانمونه ی شب عید و هلال نورانی
به سان ابر، ولی ابر موسم نوروزبه رنگ سرمه، ولی سرمه ی سلیمانی
چو او به جلوه درآید ز جای خود چو غبارزمین گریزد از شرم تنگ میدانی
به وقت حمله بود خصم را بلای سیاهبه گاه جلوه گری، دوست را تن آسانی
ز تازیانه اگر سایه افتدش به سرینگل کفل شود او را نشان پیشانی
بود به دعوی تندی چو گوی در میدانبتاز توسن خود گو سپهر چوگانی
بساط عقل گرانمایه را کند پامالبه جلوه های فریبنده همچو حیرانی
به وقت جلوه گری، شوخ همچو اهل عراقبه گاه شیهه، خوش آهنگ چون خراسانی
چو حور کآینه با زلف خویش پاک کندبرد غبار ز دل ها به کاکل افشانی
چو اهل هند سیاه است و اصل او ز عربکسی ندیده چنین شهری بیابانی
چو هندو، این حبشی را به عکس آید کارکه داغ سوخته بر ران به جای پیشانی
ز دولت تو بود زر خریده هندوییکه زیورش شده از جل، لباس سلطانی
همیشه تا که گران قیمت است توسن عمرچو عمر باد ترا این تکاور ارزانی