گنج

شمارهٔ ۱۸ - ایضا در مدح خان مذکور

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۴۳ بیت
رسید کوکبه ی موکب همایون فالسعادت دو جهانش چو سایه در دنبال
چه موکبی، که چو خیل ستاره نزدیک استکه آسمان به رهش چون زمین شود پامال
ز فوج کشتی لشکر، فضای لجه ی گنگبود سپهر کبودی درو هزار هلال
سحاب فیض به بنگاله گشت سایه فکنبه مدعای خود ای سبزه همچو سرو ببال
سپهرمرتبه، اسلام خان مهرضمیرمحیط دانش و فضل و جهان جاه و جلال
ز شوق مقدمش از جزر و مد خود دریابه رود گنگ برآمد برای استقبال
به کام ز فیض قدوم او ماهیشده زبان ز پی شکر ایزد متعال
سفینه کرد ازان جای گوهرش دریاکه هست کاسه ی چوبین، خزینه ی ابدال
برای مردم بنگاله کشتی او شدهلال عید کزان ذوق می کنند اطفال
ز عهد او که بهار نشاط این چمن استشد از شراب طرب، جام لاله مالامال
ز بس رسیده به پایان، غم گرفتارانبه پای فاخته شد طوق گردنش خلخال
سفینه از زرگل گشت گنج بادآوردنثار بر رهش آرد ز باغ بس که شمال
به چشم روشن خود می خورد قسم خورشیدکه مثل او به جهان کس ندیده ام تا حال
سپهر صدرنشین سجده می کند صد جاگرش به مجلس خود جا دهد به صف نعال
به روزگار اثر کرده آنچنان لطفشکه شد ز تربیت شعله، نخل موم نهال
خورد ز خون نهنگ آب، شاخ مرجانشدر آن محیط که افتد ز تیغ او تمثال
ز برق شعله ی تیغش دل گداخته استکه چشمه چشمه روان است از عروق جبال
عنان او نتواند گرفت دست قضاکمان او نتواند کشید رستم زال
خیال تیغش اگر بگذرد به خاطر شیرشود دو نیم دلش همچو نقش پای غزال
گشاده ناصیه خلق او به دشمن و دوستگره ندیده بر ابروی او کسی چو هلال
ز جوی تربیتش آب خورده همچون منقلم که یافته سررشته ی سخن از نال
ز التفات هما نیست غیر ازین غرضیکه اره بر سر خصمش نهد ز سایه ی بال
به عهد او پی تعمیر خانه ی بلبلبه خاک بیزی صیاد، دام شد غربال
به روی صفحه گذارد چو کلک مشک آلودچو صفر، حسن خطش دل برد ز نقطه ی خال
شگفت نیست که مرغ کباب را گرددز ابر تربیتش سبز همچو طوطی بال
اگر اشاره ی ابروی حفظ او باشدکند محافظت آب چون زره غربال
به ناوکش نتوان راه ترکتازی بستازین چه سود که شد کوچه بند، ناف غزال
به جرم این که چو مستان به شب فغان می کردکشید شحنه ی عدلش ز پشت کوس دوال
غرض نبودی اگر مدح او، چو پروانهچراغ آینه می سوخت طوطیان را بال
به بزم او ز پی رقص ذره و خورشیدنوای عیش به این قول سر کند قوال
زهی ز ابر کفت هر گیاه خشک، نهالهمای جود تو چون آفتاب زرین بال
به روزگار سلیمانی تو نیست عجببه شیر مرغ اگر پرورش دهند اطفال
نسیم خلق تو گر بگذرد به دشت ختنچو بیدمشک کند نافه گل ز شاخ غزال
غبار ز آینه خیزد چنان که ابر از آبعروس طبع تو خواهد کند چو عرض جمال
کبوتری که گرفت از تو خط آزادیبود چو برج کبوتر، به دام فارغ بال
مروت تو کند عذرخواهی از بلبلدر انجمن گل قالی اگر شود پامال
چنان به عهد تو شد رسم مهربانی عامکه می زنند به دیوانه چوب گل اطفال
به کشوری که درو حفظ توست، همچون ابرز جویبار توان آب برد در غربال
جواب دعوی صد خصم را دهد یک دمزبان تیغ تو ای وای اگر نبودی لال
برای خوردن زخم تو خصم چون ماهیز استخوان تن خویش ساخته ست خلال
ثنا بس است سلیم، این زمان دعا سر کنکه اختصار سخن خوشتر است در همه حال
همیشه مرغ نگه تا ز آشیانه ی چشمز شوق دانه ی خال بتان گشاید بال
لباس هستی، یکرنگ نیستی باداحسود جاه ترا چون به روی زنگی خال