شمارهٔ ۱۶ - ایضا در مدح خان مشارالیه
نماز شام که خورشید ازین سرای سرورگرفت راه سفر همچو عاشقان به ضرور
هلال عید ز اوج افق نمایان شدنمود گوشه ی ابرو تجلی از سر طور
شکسته رنگ و ضعیف از جدایی خورشیدچنان که بیدلی از یار خویش افتد دور
غبار کلفت از بس که برده از دل هانسته گرد برو همچو ابروی مزدور
لبش به خنده ی عشرت شکفته همچون مستولی دلش ز کدورت گرفته چون مخمور
شکست ناخن او از برای چیست چنینز کار من گرهی چون نکرد هرگز دور
هلال نیست، که تا آسمان درین شب عیدبه موج آمده از بزم می پرستان نور
کسی ندیده چنین مصرعی که تا سر زدبه روزگار شود در همان نفس مشهور
فلک ز پنجه ی خورشید چید یک ناخنبه تیغ کوه، که هیکل کند شب دیجور
به حیرتم چه ز فیروزه گون فلک می جستبه نوک تیشه ی زرین چو کوه نیشابور
مگر که خواست نگینی ازین کهن معدنبه دست آورد از بهر خاتم دستور
وزیر اعظم هند آن که نیر اعظمز رای روشن او کرده استفاده ی نور
فروغ ناصیه ی عقل، جملة الملکیکه هیچ راز جهان نیست بر دلش مستور
محیط دانش و فضل، آفتاب جاه و جلالوزیر مشرق و مغرب، خدایگان صدور
بلند مرتبه اسلام خان که دولت اوکشیده همچو فلک، دامن از غبار فتور
خدا صفات نیکوی بسی عطا کرده ستیکی ز جمله عطاهای اوست شرم حضور
به دور خلقش، همچون فتیله ی عنبربه جای دود برآید ز شمع کشته بخور
بود تجلی عرفان ز باطنش ظاهرچو عکس باده ی لعل از صفای جام بلور
چو گنج خانه ز معماری عدالت اوخرابه های جهان شد به خشت زر معمور
حریم درگهش از فیض عام، می ماندبه بارگاه سلیمانی از وحوش و طیور
ز فکر رزق در ایام او به خاطر جمعکمر گشوده نشیند به خانه ی خود مور
به باغ بخت حسودش ز تشنگی غنچهبرون فکنده زبان از دهن چو پسته ی شور
ز مهر خویش چنان گرم کرده دلها راکه می توان ز یخ آتش گرفت همچو بلور
به هرکجا که مربی شود بزرگی اوهمه عقاب برآید ز بیضه ی عصفور
کجا به جوهر شمشیر اوست تیغ اجلبه ذوالفقار برابر نمی شود ساطور
به صبح حشر که بر بستر عدم هرکسز خواب چشم گشاید چو در سحر مخمور،
به گرد کشته ی پیکان او نگردد روحکه راه نیست مگس را به خانه ی زنبور
به عهد خلق خوش او که همچو موج زلالکند درشتی خود را ز خویش سوهان دور،
ز بس ملایمت خارپشت، پنداریکه واژگونه به بر کرده پوستین سمور
رقوم خامه ی مشکین طراز او به ورقسواد زلف بود بر بیاض چهره ی حور
برای حکم نوشتن قلم چو برداردقلمتراش شود تیغ بهمن و شاپور
دوات چینی، گاهی که پیش خویش نهددوات داری او آرزو کند فغفور
تبارک الله ازان کوثر دوات لقبکه شد تجلی ازو موج زن چو چشمه ی نور
برای لیقه ی او زلف خود بریده پریز چشم خویش درو ریخته سیاهی، حور
زهی به قصد شکار دل هنرسنجانکمند خامه ی صیدافکن تو طره ی حور
قلم ز صورت خط تو بست از دعویزبان تیشه ی فرهاد و خامه ی شاپور
به پیش رای تو خورشید را فروغی نیستچراغ روز ازین بیشتر ندارد نور
ترا ز تذکره ی اهل دولت این کافی ستکه جز به نیکی، نامت نمی شود مذکور
زبان ز موج ثنای تو می شود نمکیننشد ز شورش دریا اگرچه ماهی شور
مخالف تو به گلبن کند چو دست درازز غنچه خار برآید چو نیش از زنبور
به جای اشک، ز تاک بریده می ریزدز فیض عهد تو بر خاک، دانه ی انگور
به روزگار تو جمعیتی در آفاق استکه نیست غنچه ی گل را به باغ خنده ضرور
دهد ضمیر تو چون عرض نور، اندازدچراغ پرتو خود را چو آفتاب به دور
حسود جاه ترا نسبتی به چاه کن استکه زنده است هنوز و فتاده گور به گور
چنان به دور تو زور از جهان برافتاده ستکه موج می چو کمان کباده شد بی زور
به این که از نظر همتت فتاده گهرز اشک حسرت او گشته آب دریا شور
کسی که وصف ضمیر ترا رقم سازدچو شمع از سر کلکش بلند گردد نور
زمین ز پهلوی خصم تو از گرانجانیبود به یر شکنجه چو بستر رنجور
شود چو بدرقه حفظ تو، از دل دریاکند سلامت آتش چو عکس ماه عبور
به صد شکست، فلک ترک دشمنت نکنددر آسیا نتوان کرد دانه را بلغور
به روزگار تو اخگر برای کسب کمالنشسته همچو فلاطون خم نشین به تنور
پی نثار حریم در تو شاهان راهوا گرفت گهر از خزینه چون کافور
کسی که حسرت بزم ترا به خاک بردشود چو صورت فانوس، گور او پرنور
خدایگانا! اکنون چهارده سال استکه بندگی توام کرده در جهان مشهور
ز هند رفت به ایران و روم آوازهکه شد سلیم ز اقبال، بنده ی دستور
چه رشک ها که نبردند همگنان بر منرسید لطف تو نسبت به من ز بس به ظهور
اراده بود که تا یک نفس مرا باشدبه اختیار ازین آستان نگردم دور
ولی اراده ی من بود بر خلاف قضاخلاف حکم قضا نیست خود مرا مقدور
کنون که موکب اقبال پادشاه جهانز اگره کرده به دولت عزیمت لاهور،
گمان نداشتم این را که ضعف و بیماریکند چو ماه نوم از رکاب صاحب دور
من از کجا و ازین آستانه عزم سفرمن از کجا و جدایی ازین مقام حضور
کمند حادثه زین در کشان کشان بردمهزار بند به بازو چو دسته ی طنبور
نه ذوق رفتن ایران، نه میل ماندن هندمیان روز و شبم چون سحر اسیر فتور
ز ضعف طالع و تأثیر روزگار چنینکه در جدایی این خاک درگهم معذور
ز آستان تو خواهم به سوی کعبه رومکه در حقیقت، جایی نرفته باشم دور
مرا به فاتحه ای توشه بخش این ره شوکه بی رضای تو رفتن نباشد از دستور
به عرض حال مکن لب سلیم آلودهدعای بعد ثنا به که مدعا مذکور
برای حرص و قناعت همین دلیل بس استکه آب گوهر شیرین بود، ز دریا شور
همیشه در رمضان تا ز خواب برخیزدیکی به قصد صبوحی، یکی به عزم سحور
زمان عمر محبان و دشمنانت بادچو آخر رمضان و چو اول عاشور