شمارهٔ ۱۴ - در مدح اسلام خان
بهار آمد و شد نغمه ساز مرغ چمنچراغ باده فروشان ز لاله شد روشن
چنان به دهر اثر کرد فیض ابر بهارکه دود، شد به سر شمع غنچه ی سوسن
نسیم دشت ز شوخی ست رهزن تقویهوای باغ ز کیفیت است توبه شکن
چو بیدمشک، ز فیض بهار نیست عجبکه نافه گل کند از شاخ آهوان ختن
چنان مدار به حرف شکوفه شد در باغکه ذکر اره فراموش کرد نخل کهن
چو شعله جلوه کند موج لاله در آتشچو دود سرکشد ابر سیاه از گلخن
ز بس که شوق تماشای بوستان داردچو نی به شاخن گل افکنده غنچه صد روزن
فروغ چهره ی گل همچو آتش زردشتصفای صحن چمن همچو مجلس بهمن
بهار داد چمن را ز بس که کیفیتبه جویبار، چو می آب شد خمارشکن
ز باغ نیست علم، شاخ سوسن آزادکه برفراخته طاووس بوستان گردن
ز فیض ابر، رطوبت ز بس به موج آمدخورد ز چشمه ی خود آب، سبزه ی سوزن
چنان که صید غزالان کنند صیادانکدو به شاخ درختان شده کمندافکن
ز جوش فیض برای دماغ خود مجنونز ریگ دشت چو بادام می کشد روغن
نشان ز کوچه ی سیمین تنان دهد جدولز موج سلسله موی و حباب غنچه دهن
سپند سوخته از دود خویش سبز شودز بس رطوبت ازان می چکد چو ابر چمن
ز مستی قدح لاله، کوه را نخجیربود چو آهوی دیبا به خواب در دامن
شد از تراوش ابر، آب آینه پنهانبه زیر سبزه ی زنگار همچو آب چمن
ز فیض پروری ابر و لطف باد بهارز بس که دم ز تقدس زند هوای چمن،
چو مریم از نفس جبرئیل، پنداریبه طرف جو شده بکر حباب آبستن
چه خوب ابر بهاری برآمد از گردابجهان کشید برون یوسف از چه بیژن
ز بس صفای جهان، دود شمع در فانوسچو داغ لاله کشیده ست پای در دامن
چراغ غنچه دهد یاد از ستاره ی صبحز بس که چهره برافروخت از صفای چمن
به عزم درگه دستور روزگار به باغمتاع لاله و گل می کند بهار به تن
جهان دانش و فضل، آفتاب جاه و جلالوزیر مشرق و مغرب، خدایگان زمن
محیط مکرمت، اسلام خان مهرضمیرکه دیده می شود از نور جبهه اش روشن
بساط جمع کند آسمان چو نیلوفرچو آفتاب به هرجا شود بساط افکن
سبوی ابر ز جودش چنان به سنگ آمدکه آب می برد از چشمه سار با دامن
تمام عمر گرفتار رنج باریک استروان به پیکر خصمش چو آب در سوزن
کلید مخزن دولت به دست همت اوستوکیل خرج زرگل بود نسیم چمن
رسیده کار ضعیفان به جایی از عدلشکه آبگینه کند جنگ سنگ با آهن
چنان که خاتم از انگشت کس برون آرندبه دست لطف کشد طوق قمری از گردن
ورق ز کلک رقم ساز او گلستانی ستکزان چو طفل، سواد نظر شود روشن
قلم همیشه ز فولاد بوده مردم رارقم نبوده ز فولاد، صدهزار احسن
زهی ثنای کفت ابر گلستان خیالحدیث رای منیرت چراغ راه سخن
اگر نه پیش ضمیرت به عذر می آیدفکنده بهر چه خورشید تیغ بر گردن
به صفحه هر نقط خامه ی تو رابعه ای ستکه همچو مریم باشد به عیسی آبستن
به دفع فتنه ی اطراف مملکت، باشدز تیغ، کلک تو در پیش یک سر و گردن
به فتح روی زمین، بی صلاح خامه ی توعلم فشانده گهی آستین، گهی دامن
چنان به دور تو طوفان فتنه تسکین یافتکه ماهی از تن خود دور می کند جوشن
شد از تمیز تو از بس نجابت آسودهمقام امن گهر گشت چون صدف هاون
به بندگی تو آزادگان به گلشن هندهمه چو فاخته آیند طوق در گردن
اگر به پرتو فیض تو خصم در بنددچو آفتاب درآید به خانه از روزن
چنان ز عدل تو کوتاه گشت دست ستمکه می گریزد آتش چو آب از روغن
خیال خشم تو در دل چو بگذرد چه عجبکه چون علم کند از تن کناره پیراهن
بر آستان تو دشمن نهد سر تسلیماگر چو شمع شود سر به سر رگ گردن
ثنا کنند و بود بی نیاز شوکت توچه احتیاج صبا چون شکفته است چمن
دعا کنند و ازان دولت تو مستغنی ستچه اعتبار زره را به پیش رویین تن
دعای دولت تو خلق را دعای خود استچه منت است ز کس بر تو از دعا کردن
ازان که مشعل خورشید تا فروزان استچراغ هستی ذرات هم بود روشن
به عجز خویش ز مدح تو می کنم اقرارکه کوته است ز وصفت زبان خامه ی من
قلم ز عهده ی مدحت برون نیاید، اگرزبان شود همه تن همچو غنچه ی سوسن
به شعر مدح تو گفتن طریق عزت نیستکسی چگونه بسازد وضو ز آب دهن
خدایگانا! شرمنده ام ز طالع خودز بس لطف تو منت نهاده بر سر من
چو ابر گریه کنان هر طرف حسود از رشکچو گل به گوش رسیده مرا ز خنده دهن
به لطف کوش که من آن نیم که گوید خصمفلان نبود سزاوار تربیت کردن
شکست گوهر پاکم نمی تواند دادحسود کرده چو گرداب آب در هاون
به دامن آن که ز آیینه ام غباری بردچو صبح می دمدش آفتاب از دامن
به آب و تاب در نظم من چو بیند غیرگهر شود چو صدف آب حسرتش به دهن
ز هر طرف پی دیدار شاهد طبعمصد آفتاب چو آیینه شد جلای وطن
ز روی لطف بنه دست بر دل ریشمببین چه می کشم از دست این سپهر کهن
سبکدلم، نپسندی مرا به بند گرانکه طوق فاخته هرگز نبوده از آهن
همیشه تا که بهار آید و خزان گذردمدام تا که ز گل تازه می شود گلشن
نهال عمر تو چون سرو باد دایم سبزچراغ عیش تو چون لاله روز و شب روشن