گنج

شمارهٔ ۳۸ - مرثیه درباره ی فوت صباحی بید گلی

۱۵ بیت
هزار افسوس از حاجی سلیمان صباحی آنکه صبح معرفت را بود رایش مهر تابانی
دریغ و درد از آن گنج حقایق آنکه بود او رادرون بحر گهر زائی برون ابر در افشانی
به علم انکار کردی صد فلاطون را به تحقیقیبه عجز اقرار دادی صد قلیدس را به برهانی
زنادانی بود در جنب عقل پیش رای اواگر دانند پیر عقل را جز طفل نادانی
سخن کوتاه تا وضع سخن شد نامد و نایدجهان را بی سخن چون او سخن سنجی سخندانی
به گلزار جنان شد مرغ روحش زین جهان آرینماند در چنین مرغ خوش الحانی
سیه شد بی وجودش محفل گیتی که بود الحقوجودش شمع عالمتابی و عالم شبستانی
نظر بر بند از این گلشن که بی او بر دل و دیدهبود هر سبزه ی او خنجری هر غنچه پیکانی
جهان نظم زین پس رو به ویرانی نهاد آریجهان ویران شود در وی نباشد چون جهانبانی
گریبان حیاتش چاک از دست اجل چون شدبه هر چشم آستینی به هر دستی گریبانی
دلش فارغ شد از رنج و غم گیتی، نهاد امازغم بر هر دلی دردی که دروی نیست درمانی
زخون هر دل سوزان کنون هر دامنی گلشناگر از آتشی وقتی پدید آید گلستانی
کنون زین غم به هر دم سیل خونی جوشد از هر دلاگر زین پیش یکبار از تنوری خاست طوفانی
غرض چون از جهان رفت او رود از ماتمش هر دمبه چرخ از هر دلی فریادی، از هر سینه افغانی
(سحاب) از بهر ضبط سال تاریخ وفات اورقم زد: «آه کز ملک فصاحت شد سلیمانی»