گنج

شمارهٔ ۱

سپهر علم و جهان فضیلت آنکه بودبه جنب قدر تو پستی سپهر اعلا را
تو آن مسیح سرشتی که می کند باطللبت به گاه سخن معجز مسیحا را
توئی که نکهت لطف تو کرده شرمندهشمایم گل سوری و مشک سارارا
بقدر رتبه زچار امهات آن خلقیکه از وجود تو فخر است هفت آبا را
زطیب لطف تو خجلت فضای تبت رازبوی خلق تو غیرت نسیم صنعا را
اگر چه من به کمال تو در طریق ادببرون نهاده ام از حد خویشتن پا را
تو نیز از سخنان کنایت آمیزیکه می گدازد چون موم سنگ خارا را
چنان زخویش برنجاندم که رنجانندزخویشتن دل حساد جان اعدا را
ولی به گفته سعدی که کرده است خجلز نثر خویش ثریا ز شعر شعرا را
«به دوستی که اگر زهر یابم از دستتچنان به صدق واردت خورم که حلوارا»
فلک جنابا ای آنکه منفعل سازدفروغ رای تو خورشید عالم آرارا
برای مدح تو هر دم بهانه ای جویمزبس مدام به دل دارم این تمنا را
ولی چگونه مدیح تو چون منی گوید؟که کرده مدح تو عاجز جریر واعشی را
ز نظم خویش کنم شرم بهر مدحت توچو آورم به بنان خامه ی گهر زارا
غریق موجه ی دریای خجلت است آریکسی که قطره فرستد به تحفه دریا را
کند نسیم بهاران به دهر تا خرمچو نخل طوبی هر ساله باغ و صحرا را
نهال عمر تو در باغ دهر خرم بادبه غایتی که زند طعنه باغ طوبا را