شمارهٔ ۱۷
یاران حذر از بلای نوبهاز جور تب و جفای نوبه
یک شب نکند خلاف وعدهشرمنده ام از وفای نوبه
لرز است و تب و عرق، ندارمکار دگری ورای نوبه
کاغذ به جهان گرانبها شداز بس خوردم دعای نوبه
باقی نگذاشت در تنم جانجان است مگر غذای نوبه؟!
خورده است مرا و سیریش نیستگرد سر اشتهای نوبه
می باید شست دست از جانهر جا که رسید پای نوبه
باشد به حیات امیدواریدر هر مرضی سوای نوبه
بیگانگی از حیات بایدآن را که شد آشنای نوبه
خود دوزخ وزمهریر بادادر روز جزا جزای نوبه
چون عزرائیل هرگه آیدلرزم به خود از لقای نوبه
از مار سیه چنان نترسمکز افعی جانگزای نوبه
از بهر عیادتم به بالینتب می رسد از قفای نوبه
غیر از تب جانگزا چه زایداز مادر رنج زای نوبه
روزی به طبیب چاره اندیشگفتم چه بود دوای نوبه؟
گفت از من بینوا چه پرسی؟داروی گرانبهای نوبه
انفاس مقدس صباحی استدرمان تب و شفای نوبه
عیسی نفسی که از دمش بهافسون نبود برای نوبه
ای از دم عیسویت درمانهر دردی را چه جای نوبه
پیشوای تو مهر و با تبلرزان چو من ابتدای نوبه
وز شرم کف تو در عرق غرقدریا چو من انتهای نوبه
ای صاحب مهربان چه پرسی؟حال من و ماجرای نوبه
دور از تو به جان رسیده کارماز مبرم بی حیای نوبه
در نوبه ام و ردیف شعرمشد نوبه ز اقتضای نو به
انصاف تو سازدم گر آزاداز رنج تب و عنای نوبه
مدح تو و ذم نوبه باشدوردم پس از انقضای نو به
تا روح دهد شراب صحتتا جان کاهد بلای نو به
احباب تو را مزاج سالماعدای تو مبتلای نوبه