گنج

شمارهٔ ۳ - غدیریه در مدح غالب کل غالب حضرت علی بن ابیطالب علیه‌السلام

۴۵ بیت
ساقی می‌ده مرا که از کتاب قویمنموده‌ام استماع کریمه‌ئی از کریم
نبئی عبادی عنی انا الغفور الرحیماز پس این استماع ز خوردن باده بیم
هذا شئی عجاب ذالک امر عظیمذالک امر عظم هذا شئی عجاب
من آزمودم جهان غمکده و غمسر استبغم سرائی چنین نه غیر مستی رواست
هر آنچه آید بهست نیستیش انتهاستبنای هستی همه در ره سیل فناست
ملک وجود مرا خرابی اندر قفاستچه بهتر از اینکه خود سازمش از می‌خراب
خاصه که معمار صنع طرح نو انداختهساحت گلزار را رشگ جنان ساخته
لاله رخ افروخته سرو قد افراختهکبک دری از دمن سوی چمن تاخته
غلغله بوالملیح زمزمه فاختهکرده عیان در چمن شورش یوم‌الحساب
ای بغمت بیخبر دل ز نوید و وعیدعشق تو عشاق را سر خط هذا سعید
دلشدگان غمت چند ز قربت بعیدرخ بنما کین زمان روی بما کرده عید
عیدی فرخنده را آمده مبدء معیدکه دروی از رخ فکند شاهد معنی نقاب
عیدی کش کبریا نعت پذیر آمدهعیدی کش مصطفی ز جان بشیر آمده
عیدی کش ناپدید شبه و نظیر آمدهاز شرف اعیاد را فرد کبیر آمده
واضح گویم همان عیدغدیر آمدهکه یافت در وی ظهور خلافت بو تراب
ساقی روزی چنین کش فرح و انبساطگشته جهانرا محیط گشته جهانش محاط
عالم دارد سرور گیتی دارد نشاطبا چو منی یار شو در چمنی بر بساط
ساغر و پیمانه رابفکن و بی‌احتیاطمرا ز خم غدیر خم‌خم پیما شراب
می از ولای شهی بده که جان مست اوستهستی‌هستی همه ز هستی هست اوست
پای نهادن بعرش مرتبه پست اوستکعبه صفت لامکان‌خانه در بست اوست
خواست بدانند خلق که چرخ در دست اوستز مغرب آورد باز بجای ظهر آفتاب
کرد به خم غدیر به امر رب جلیلنزول با صد شعف نزد نبی جبرئیل
بعد درودش سرود کی بخلایق دلیلصد چو منی بر درت کمینه عبد ذلیل
بایدت اینجا فرود آئی و پیش از رحیلشاهد مقصود را ز چهره‌گیری نقاب
علی که بیمهر او نیست کسی حق‌پرستعلی که صبح ازل ترا به مسند نشست
علی که بیعت تو بست بروز الستبیعت امت بوی بایدت امروز بست
بوسه زنندش بپای دست دهندش بدستتا بجهند از صراط تا برهند از عذاب
شه به مقامی چنان برای امری چنینز مرکب پیلتن پیاده شد بر زمین
رایت رفعت فراشت زمین بعرش برینپس ز جهاز شتر به امر سالار دین
منبری آراستند و ان شه شوکت قرینگشت بمنبر خطیب برای نشر خطاب
از پی بذل گهر چو بحر در جوش شدهمهمه اتمام یافت غلغله خاموش شد
انجم سیار را سکون هم آغوش شداز ملک اندر فلک ذکر فراموش شد
خور همه گردید چشم فلک همه گوش شدتا چه تکلم کند حضرت ختمی مآب
گرفت دست خدا به دست دست خداگفت بخلق زمین خواند به اهل سما
هم به برون شد بشیر هم بدرون زد صلاکه بعد من نیست کس جز این علی پیشوا
وصی مطلق به من امیر کل بر شمانموده خالق ز خلق ولی خود انتخاب
همین علی کافتاب ضو برد از رای اواز همه والاتر است همت والای او
بهر که مولا منم علی است مولای اودوزخ و جنت بود بغض و تولای او
روز جزا میرسد به امر و ایمای اوعدوی او را عقاب محب او را ثواب
گفت ولی خود سران بدل نیندوختندهر آنچه استاد گفت بخود نیاموختند
آتش حقد و حسد بجان بیفروختندبسوختن ساختند بساختن سوختند
جمله چو خفاش کور دیده بهم دوختندتا نشود چشمشان ز نور خور کامیاب
مطلع دیوان حق بسمله را با علی استنقطهٔ فتح انتساب فوق فتحنا علی است
حلقه باب جنان زمزمه‌اش یا علی استصغیر کی غم خورد یاور او تا علی است
سزد غم آنکس خورد که یارش الا علیستچرا که دارد بدل امید آب از سراب