گنج

شمارهٔ ۱۳ - در مدح اعلیحضرت بقیه‌الله عجل‌الله تعالی فرجه

۵۱ بیت
گل چو انوشیروان باز برافروخت چهرچمن شد از روشنی چو رای بوذرجمهر
معدلت اظهار کرد گردش وارون سپهرمانی قدرت نگاشت نقش بدیعی ز مهر
در همه گل کشت شد تواتر ماه و مهربرآمد از هر شجر شکوفه سیاره وار
بباغ غربال ابر لؤلؤ تر بیختهخاک چمن سر به سر به عنبر آمیخته
لاله چو من داغ هجر بر جگر انگیختهمگر که پیوند آن ز یار بگسیخته
باد صبا از ختن اگر نه بگریختهاز چه سبب بر مشام مشگ نماید نثار
گل ز درخشندگی سراج و هاج شدزاغ عزازیل‌وش از چمن اخراج شد
شاخ صنوبر ز نو مسکن دراج شدسار اناالحق زنان بر سر هر کاج شد
باز مگر آسمان به فکر حلاج شددوباره منصور را مگر مکان شد به دار
ترک من ای مر مرا نداده از کام کاموی الف قامتم کرده ز آلام لام
نبرده از من مگر به وقت دشنام نامفکنده از گیسوان مرا بر اندام دام
مرغ دلم کرده‌ای خوش ای دلارام رامربوده‌ای دل ز من گشته با غیار یار
بیا که زد لاله سر در چمن از ماء وطینشد ز شقایق دمن رشگ بهشت برین
روح فزا میوزد بر لب ماء معیننسیم گاه از یسار شمیم گاه از یمین
به کبک و بلبل مگر شادی و غم شد قرینکان خندد قاه قاه وین نالد زار زار
به فرودین بوستان چون ارم آباد شدبه اردی اطفال باغ از رحم آزاد شد
پس الفت دایگان عیان ز خرداد شدگه امر ارشادشان به تیر و مرداد شد
گاه به خورشید و ابر گه به مه و باد شدتا همه را پرورید قدرت پروردگار
بعد زمرد به باغ سیم و زر آورد شاخسیم و زر آمد پدید یا گهر آورد شاخ
گهر نمودار گشت یا ثمر آورد شاخثمر پدیدار شد یا شکر آورد شاخ
راز نهان هرچه داشت در نظر آورد شاخبلی ندارد نهان راز کسی روزگار
درخت نارنج باز به باغ آورده بروز پی تاراج دل جلوه کند در نظر
یا پی چذب کلیم گشته فروزان شجریا نه کلیم است و دست ز جیب کرده به در
یا که زبرجد فروش دارد گوئی ز زریا کره آفتاب سر زده از کوهسار
لیمو گوئی یکی حقه پر از شکر استرنگ وی و طعم وی هر دو شگفت‌آور است
کان چو رخ عاشقان ز هجر یار اصفر استوین چو لب دلبران دلکش و جانپرور است
به عاشقی ماند این کان همه خود دلبر استیعنی از خود تهی است لیک پر است از نگار
سیب نموده عیان چهره چون آفتابیا که عروسی ز رخ فکنده یکسو نقاب
غرور حسنش همی منع کند از حجابیا نه که داماد راست کف بلورین خضاب
فتاده یا عاشقی ز پا به حال خرابگرفته او را به بر دلبر گلگون عذار
تاک کهن سال بین چه خوش جوان آمدهخوشه انگور وی وقت روان آمده
تاک است انگور از آن باز عیان آمدهیا نه که پروین پدید در آسمان آمده
یا نه که صهبا فروش به بوستان آمدهوین به کَفَش شیشه‌هاست پر ز مِی‌ِ خوشگوار
مدتی امرود چشم به سیر بستان گشودحال فواکه بدید وصف لطایف شنود
پخته شد و از همه‌ گوی نکوئی ربودروز به روزش همی لطف و حلاوت فزود
تا که به شه‌میوگی زمانه وی را ستودنسبت شاهی ورا ماند به نام استوار
گویی استاد صنع ساخته اندر چمنگنبدی از به ولی زرد چو رخسار من
رایحه آن زند طعنه به مشگ ختنز اهل حبش چند تن گرفته در وی وطن
یا که به کوه اندرند فرقه‌ای از اهرمنیا نه به روم آمده است قافله زنگبار
طرفه بنائی عیان ز صنع معمار بینخجسته شهری ز نار بر سر اشجار بین
به شیوه شهر لوط ورا نگونسار بیندکه مرجان فروش جمله بازار بین
به دور هر دکه‌اش ز نقره دیوار بینوز زر احمر نگر وی را برج و حصار
این همه کاید پدید ز غیب نقش عجبدانی در روزگار کیست بدانها سبب
صاحب عصر و زمان واسطه خلق و ربیار و معین فرق پشت و پناه شعب
شبل علی ولی سبط رسول عربسر خدای احد خاتم هشت و چهار
آنکه نگردد فلک جز که به فرمان اوماه کند کسب نور از رخ رخشان او
هست عطارد یکی طفل دبستان اودر دو جهان برمدار دست ز دامان او
هرچه که خواهی بخواه از در احسان اوکه در دو عالم بود به دست او اختیار
ای شه دنیا و دین ای خلف بوترابگرچه نهان کرده‌ای روی به پشت حجاب
لیک ز لطف تواند خلق جهان کامیابچنانکه از پشت ابر فیض دهد آفتاب
صغیر مداح تست ای شه مالک رقابجز به تو در نشأتین نباشد امیدوار