گنج

شمارهٔ ۳

۴۴ بیت
در ازل علم و قدرت یزدانریخت خوش طرح عالم امکان
علم چون هست و قدرت اندر کارکار انجام یابد و سامان
هنری نیست اندر آن بی ایناثری نیست اندر این بی‌آن
زین دو یابند تا ابد هستیجزو جزو وجود خرد و کلان
نیست این نکته قابل انکارنیست حاجت به حجت و برهان
که شد ایجاد خلق زین دو صفتاز خداوند قادر منان
صفتش راست مظهری لازمکز نهان آرد آن صفت بعیان
یعنی آید پدید از آن مظهردر مشیت هر آنچه هست نهان
هست روی سخن در این موضوعسوی اهل دقایق و عرفان
گوش جان برگشا که در این بیتمطلب خویش می‌کنم عنوان
مظهر علم و قدرت ازلیذات پاک محمد است و علی
دین خود را چو خالق اکبرخواست القا کند به نوع بشر
منصب خاتمیت اعطا کردبه حبیبش جناب پیغمبر (ص)
علم خود را ظهور داد از ویبه صلاح جهانیان یکسر
او در انجام امر تنها بودقدرت خود نمود از حیدر
وز پی نفی کفر بر دستششکل لا داد ذوالفقار دو سر
با همان قدرت الهی کندمرتضی در ز قلعه خیبر
گه به دستش فتاد عمر و از پایگه ز مرحب دو پاره شد پیکر
لقبش مظهر العجائب شدز آنهمه قدرت شگفت‌آور
جز نبی کس نبود فرماندهجز علی کس نبود فرمان بر
این دو با اتفاق هم دادنددین حق را رواج تا محشر
گر شدت ثابت این بیان ای دوستبکن این بیت را بجان از بر
مظهر علم و قدرت ازلیذات پاک محمد است و علی
کار پرداز عالمی بامورعقل و عشقند تا بیوم نشور
فی‌المثل عقل گوید انسان راسروسامان برای تست ضرور
عشق از کوشش و عمل سازدهمه آماده در خور دستور
گویدت عقل از برای بشرهست لازم بنای کاخ و قصور
عشق آید به پیش و از بهرتخانه آباد سازد و معمور
در بشر عقل و عشق جزئی بینکارپرداز در تمام امور
همچنین عقل و عشق کلی دانعالم کون را سبب بظهور
علم آثار عقل و قدرت رااثر عشق دان و جذبه و شور
عقل کل احمد است آنکه بودگنج علم خدای را گنجور
عشق کل مرتضی است آنکه از اوشد عیان قدرت خدای غفور
اهل دل را کند صغیر اکنونمتذکر به مطلب مذکور
مظهر علم و قدرت ازلیذات پاک محمد است و علی
قلم بلوح نوشت این سخن بخط جلینبی مدینه علم و در مدینه علی
در این مدینه از این درد را که در دو جهانرسی بحصن امان خدای لم یزلی
تو را حقیقت عرفان حق همین باشدکه ره بری بشناسائی نبی و ولی
بجز ولای علی هیچ نیست راه نجاتچنین شده است مقدر ز قادر ازلی
مددچو خواهی از آن مظهر العجائب خواهکه از حق است با حمد خطاب نادعلی
خدای مثل ندارد ولی علی باشدخدای را مثل اندر مقام بی‌مثلی
بریخت خون معاند بذوالفقار دو سرنمود فتح معارک ببازوان یلی
ز عمر و زید بجز عمروعاص از رزمشنبرد جان بدر آنهم ز فرط بوالحیلی
شها بوصف تو الکن بود لسان صغیربدست هیچ ندارد بغیر منفعلی