شمارهٔ ۱
مدتی بود در سرای وجودچشم من خیره بر لقای وجود
داشتم خوش به دیدهٔ عبرتسیر بستان با صفای وجود
میشکفتم چون غنچه میدیدمهر گل از باغ دلگشای وجود
میرسیدم به گوش جان هر دمنغمهٔ دلربا ز نای وجود
روز و شب گوش هوش خود از شوقداشتم باز بر نوای وجود
اندک اندک کشید میل دلمجانب بانی بنای وجود
گفتم البته بایدم دانستکه بود صاحب سرای وجود
نزد پیرمغان شدم گفتمای وجود منت فدای وجود
در پس پرده دست قدرت کیستکه بپا دارد این لوای وجود
ریخت جام میم به کام و بگفتگوش دل دار بر ندای وجود
آن زمان این ترانهٔ دلکشبشنیدم ز ذرههای وجود
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی
نقطهئی مایهٔ حروف هجاستخواهی ار امتحان کنی تورواست
چون سر خامه روی نامه نهیزیر آن خامه نقطهئی پیداست
چون قد یارش ار کشی الف استکه قد او به سرو ماند راست
چون قد ما گرش کشی دالستکه قد ما ز بار عشق دوتاست
الغرض نقطه مایه ایجادبهر هر حرف از الف تا یاست
شود از نقطه حرفها ظاهرپس به ترکیب حرفها اسماست
همچنین نقطه وجود علیبهر ایجاد منشا و مبداست
نقطه وحدتی که این کثرتاز وجود شریف او برپاست
نقطه ثابتی که غیر از آنهمه گر محو گردد او برجاست
کارهای خدا بدست وی استدست وی بیگزاف دست خداست
هرچه میآید از عدم به وجودبه لسانی بدین سخن گویاست
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی
نیست جز عشق بیبدل ز عدمبه وجود آورندهٔ عالم
عشق آمر بود به ارض و سماعشق حاکم بود به لوح و قلم
عشق آرد مواصلت بمیانتا همی زاید آدم از آدم
عشق باشد بهر کسی مونسعشق باشد بهر دلی همدم
شور عشق است اینکه مینگریدر کلیسا و در کنشت و حرم
کس نرفته است بر مقام رفیعتا نکرده است عشق را سلم
هیچ کاری نمیرود از پیشننهد عشق اگر به پیش قدم
کار عشق است کارهای جهانهمه از جزء و کل ز بیش و ز کم
لاجرم از نسیم عشق نگربوستان وجود را خرم
مطلبم در بیان عشق اینجاستعشق کل مرتضی بود فافهم
گفتم اینها مگر شوی ای دوستتو به اسرار این سخن محرم
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی
روز و شب مدح بوالحسن گویممدح مولای خویشتن گویم
وصف آن جان پاک احمد راتا که جان باشدم بتن گویم
نیست کارم بخلق روی زمینهمه زان خسرو ز من گویم
همه ز آنشاه ذوالکرم خوانمهمه زان سر ذوالمنن گویم
نزنم دم ز غیر او که خطاستحق از وثن گویم
تا بود خاک درگهش بیجاستگر من از نافهٔ ختن گویم
خواهم از رزم گر سخن رانمهمه زان میرصف شکن گویم
خواهم از بزم گر کنم صحبتهمه زان شمع انجمن گویم
وصف آن راز دان سر و علنگه به سرگاه در علن گویم
او به ارض و سما بود خالقوین سخن گفت خود نه من گویم
این بگفتم ز قول او که بعیدننماید چو این سخن گویم
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی
بگذر از جسم تا به جان برسیاین رهاساز تا به آن برسی
این مکان زیر پای همت نهتا به اقلیم لامکان برسی
این قفس جای چون تو بلبل نیستپر گشا تا به آشیان برسی
ای به ره مانده غافل از رهزنجهد کن تا به کاروان برسی
راست رو بر نشان اهل طریقتا بدان یار بینشان برسی
چون صباره به پا و سر طی کنتا بکویش کشان کشان برسی
تا بهار است برگ عیشی چینزود باشد که بر خزان برسی
خویش را امتحان نمازان پیشکه به میزان امتحان برسی
در گذر از جهان و جهدی کنکه به دارندهٔ جهان برسی
ساز کامل یقین خود که اگربه یقین روزی ار گمان برسی
نیست حاجت بدین که من گویمخویش بر کشف این بیان برسی
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی
گویمت از مقام درویشانتا کنی احترام درویشان
از مقاماتشان یک این که بودتوسن نفس رام درویشان
کامشان هست چون رضای خداچرخ گردد به کام درویشان
مرغ دولت به بامداد الستکرد منزل به بام درویشان
آسمان بلند راست قیامبه طفیل قیام درویشان
بر دوام جهان بود علتذکر و فکر مدام درویشان
چشم دل برگشای تا نگریشوکت و احتشام درویشان
خواهی از هر بلا امان یابیحرز خود ساز نام درویشان
ور به دارین خواجگی جوئیباش از جان غلام درویشان
فارغ آئی ز کثرت ار نوشیمی وحدت ز جام درویشان
بر تو این نکته واضح و روشنگردد ار اهتمام درویشان
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی
بستهٔ روی و موی جانانمفارغ از قید کفر و ایمانم
هست عمری که آن پری داردهمچو گیسوی خود پریشانم
گاه مسرورم و گهی غمگینگاه خندان و گاه گریانم
گاه دیوانه و گهی عاقلگاه آزاد و گه به زندانم
گاه مدهوشم و گهی هشیارگاه خاموش و گه در افغانم
گاه در وصلم و گهی در هجرگاه معمور و گاه ویرانم
گر تودانی صلاح خود خوشباشمن که در کار خویش حیرانم
لیک شادم که در همه احوالبه علی ولی ثنا خوانم
دارم امید این که در دارینبنوازد علی ز احسانم
بدو کونم همین بس است صغیرکه غلامی ز شاه مردانم
باری از آنچه بایدم دانستدانم این و جز این نمیدانم
که بنای وجود را بانینیست غیر از علی عمرانی