گنج

شمارهٔ ۹۱ - تاریخ فوت شاعر شیرین سخن مرحوم رنجی

۱۲ بیت
رفت از کفم مصاحب با جان برابریدانا دلی لطیفه سرائی سخنوری
میگیریم از فشار غم اندوز عقده‌ئیمیسوزم از شرار جگر سوز آذری
مستغرق است زورق صبرم ببحر غمچون کشتی شکستهٔ بگسسته لنگری
حال مرا بمرگ تو ای رنجی عزیزداند کسی که رفته ز دستش برادری
گویند دل بمهر رفیق دگر به بنددر من دلی نمانده که بندم بدیگری
با این همه چه چاره توانم که بنده راتدبیر نیست در بر ‌امر مقدری
صد حیف از آن وجود سراپا ادب که بودفضل مجسمی و کمال مصوری
او را بگاه نطق و بیان هرکه دید گفتاز صائب و کلیم عیان گشته مظهری
مدح کسی نگفت ز روی طمع که بودقانع بدسترنجی و رزق مقرری
پیموده راه حق و بمقصد رسید و گشتواصل بحق که همچو علی داشت رهبری
زو ماند شعر نغز فراوان و هریکیرخشان در آسمان ادب همچو اختری
رفت و صغیر از پی تاریخ وی سرودرنجی چو رفت مانده ز او گنج گوهری
۱۳۸۰