شمارهٔ ۹ - نسخه کیمیا
بود بسی در طمع کیمیاچهرهٔ من زرد به رنگ طلا
بوتهٔ دل بود در آتش مراحال چو فرار مشوش مرا
در عمل شمس و قمر از خیاللاغر و کاهیده شدم چون هلال
عمر گرامی که بد اکسیر نقدصرف نمودم همه در حل و عقد
تن به مثل کاه و غمم کود بودقرع وجودم پر از اندوه بود
بود ز انبیق عیونم مداماشک مقطر به رخ زرد فام
کفش و کله جبه و دستار و دلقرفت همه در گرو زاج و طلق
از عملیات نحاس و حدیدبهرهٔ من شد زحمات شدید
شد جگر از آتش حسرت کبابهیچ ز مفتاح نشد فتح باب
زان همه تخم هوس اندر دلمهیچ به جز رنج نشد حاصلم
لیک از آنجا که چو کوبی دریآید از آن در بدر آخر سری
چون فلکم کار چنین سخت کردصحبت پیریم جوان بخت کرد
وه که چه پیری دل و جانش منیررند و جهاندیده و روشن ضمیر
دهر کهن یافته از او نویبندهٔ درویشی او خسروی
داد یکی نسخه بمن از وفاگفت عمل کن بود این کیمیا
درج در آن نسخه کلامی کز آناز عدم آمد بوجود این جهان
قلب شود ماهیت خاک از آندور زند انجم و افلاک از آن
شرح دهم گر صفت آن کلامتا به صف حشر بود ناتمام
طرفه کلامی که بود چون شجرعالم امکان بودش برگ و بر
باید اگر آگهیت زان کلاملفظ محبت بود آن والسلام
ای که روی در طلب کیمیامن بکف آوردهام این سو بیا
کن بمحبت عمل و صد فتوحبنگر از آن در جسد و نفس و روح
زود عمل کن که عمل کردنیستهر که عمل کرد دو عالم غنیست
ای که چهل سال تو با نوع خویشدشمنی آوردی و خصمی بپیش
جز غم و اندوه چه دیدی بگوغیر مذمت چه شنیدی بگو
هم بمحبت گذران روز چندبه نشد ار روز تو بر من بخند
این صفت نیک چو عادت شودمایهٔ هر گنج سعادت شود
این عمل نیک کند ز اعتبارقلب سیه را زر کامل عیار
دم ز محبت زن و همچون صغیرنقش کن این نام بلوح ضمیر