گنج

شمارهٔ ۶۱ - حکایت

۷ بیت
شنیدم که رستم به مازندرانچو بر کشتن دیو بستی میان
بدیدی کهن اهرمن را به خواببه خود کردی از روی مردی خطاب
که در خوابش ار لخت بران زنمچه سان دم ز مردی به دوران زنم
خود آن فتنهٔ خفته بیدار کردپس آنگه بوی عزم پیکار کرد
دلیران ‌امروز شب‌های تارستیزند با کودک شیرخوار
به خوابست در دامن مادرشکه ریزند بمب گران بر سرش
کجایند مردان که عبرت برندبه مردانگی‌هایشان بنگرند