گنج

شمارهٔ ۵۲ - حکایت

۱۴ بیت
شنیدستم که لقمان نکو نامبمردم بی‌طمع دادی همی وام
کسی صد درهم از وی وام کردیبه پیش خود خیال آن خام کردی
که رهن و حجتهی چون نیست در کاربه لقمان باز ندهم نیم دینار
چو این اندیشه کرد از ناتمامیزوی گم گشت درهم های وامی
بیامد بار دیگر نزد لقمانکه بازم وام ده از روی احسان
ز راه لطف لقمان دل آگاهدگر ره دادش آندر هم بدلخواه
خیال اولین بار دوم کرددراهم را چو اول بار گم کرد
ز کار آگه شد و با صد ندامتبخود گفت از خیال بد ملامت
بیامد در بر لقمان سوم بارستد صددرهم و شد عازم کار
بخود گفت ار برم از کار خود سودسراسر وام لقمان را دهم زود
قضا را یافتی سود فراوانسه‌صد درهم ببردی نزد لقمان
یکی بگرفت لقمان و بدو گفتمده نقد درستی را ز کف مفت
مکن کج بعد از این اندیشهٔ راستدوصددرهم که گم کردی بر ماست
صغیر این درس عبرت هرکه خواندعجب گر بهر نادادن ستاند