شمارهٔ ۳۵ - ماهی و صدف
ماهیکی در تک بحر از صدفکرد سئوالی پی کسب شرف
گفت که ما هر دو ببحر اندریمفیض بر از آب روان پروریم
زانچه تو یک قطره ننوشی فزونمن خورم از حد تصور برون
لیک از آنجمله که من میخورمدانه بدل هیچ نمیپرورم
تو به یکی قطره که در دل بریگوهری از آن به درون پروری
کشف کن این راز و مرا بازگویآنچه نهفته است در این راز گوی
گفت کنی آب محیط ار تو نوشآنهمه بیرون کنی از راه گوش
لیک من آن قطره چو نوشم دهانبندم و سازم بدل آنرا نهان
حفظ وی از آفت نقصان کنمدر دل خود تربیت از آن کنم
لاجرم آن دانهٔ روشن شودمایهٔ فخر و شرف من شود
کم ز صدف نیستی ای هوشیارپند صدف گوش کن و هوشدار
این همه آیات و کتاب مدلاین همه تحقیق ز ارباب دل
این همه اندرز برون از عددکش نبود راه به پایان و حد
در تو از آن رو ننماید اثرکت بدل از گوش ندارد گذر
هرچه از این گوش تو آید درونمیرود از آن ز تغافل برون
پند و نصیحت به تو ز اهل خردآب محیط است که ماهی خورد
از ره گوش ار به دلت یک سخنز اهل دلی آید و گیرد وطن
بی سخن آن دانهٔ گوهر شودکام دو گیتیت میسر شود
آری اگر سامعه در کس بودیک سخنش در دو جهان بس بود
هر صفت نیک صغیر آزمودهیچ به از راز نهفتن نبود