شمارهٔ ۲۸ - قدک و صباغ
داد به صباغ کسی یک قدکگفت که ای خم تو رشگ فلک
این قدک من فلکی رنگ کنرود به انجام وی آهنگ کن
هرچه که خواهی دهم ای بیعدیلزود مر این جامه فروکش به نیل
گفت بچشم ای تو مرا تاج سرروز دگر آی و قدک را ببر
بر حسب وعده دگر روز مردجا به در دکهٔ صباغ کرد
خواست قدک گفت ببخشا که آنزرد شد از غفلت و خواهم امان
روز دگر در خم نیلش زنممزد بگیرم به تو اش رد کنم
روز دگر آمد و آن جامه خواستوعدهٔ صباغ نیفتاد راست
گفت که آن سبز شد از اشتباهروز دگر آی و ببخش این گناه
روز دگر آمد و صباغ بازدفتر عذری ببرش کرد باز
گفت که آن سرخ شد ای ذوالکرمروز دگر رنجه بفرما قدم
روز دگر آمد و کرد آن طلبگفت که گردیده بنفش ای عجب
بخت تو افکنده مرا در عناروز دگر کام تو سازم روا
الغرض آن دل شدهٔ مستمندبهر قدک آمد و شد روز چند
رنگ ز صباغ فراوان شنیدلیک یکی زان همه چشمش ندید
عاقبت این رنگ برام د زخمگفت برادر قد کت گشتم گم
مرد بر آشفت که ای اوستادآن همه رنگ از تو قبول اوفتاد
لیک از این رنگ مسازم ملولکز تو نخواهم کنم آنرا قبول
رنگ چه صباغ که این گفتگوهست بر ادیان مثلی بس نکو
خلق چو صباغ بتلوین نگررنگ برنگ آن قدک دین نگر
لیک هر آن رنگ برآید زدنبه بود از رنگ قدک گمشدن
آه ز لا قیدی و لامذهبیداد ز بیدینی و بیمشربی
کون به خود هرچه پذیرد فسادنیست جز از مردم بیاعتقاد
قید دیانت چو بپای دل استکام دل و نظم جهان حاصل است
طایفه بیچون که به یک مذهبنددر پی یک مقصد و یک مطلبند
نیست در آن طایفه چون اختلافنظم پدید آیدشان بیخلاف
نظم نخیزد مگر از اتحادوان ندهد دست جز از اعتقاد
جز بقوانین بزرگان دیننظم صغیرا نبود در زمین