شمارهٔ ۲۶ - مصاحبت دو نادان
بود یکی مرد تهی مغز خامبا زن خود خفته شبی روی بام
کرد به حیرت سوی گردون نظروز زن خود جست ز انجم خبر
زن ز کسان آنچه که بشنیده بودگفت و در آن مرد تحیر فزود
داد از آن جمله خط کهکشانبا سر انگشت به شوهر نشان
گفت که این جادهٔ بیتالله استقافلهٔ حاج روان زین ره است
مرد چو این مسئله از زن شنیدسخت غمین گشت و زبان در کشید
گفت مباد اشتری از حاجیانبر سر من اوفتد از آسمان
بود در این فکر که از بخت بداشتر همسایه ز دل بانگ زد
گفت همانا شتر آمد فرودبه که گریزم من بیچاره زود
جست شتابان و به ره رو نهاداز زبر بام به زیر اوفتاد
چونکه درافتاد ز بالا به پستدل شده را دست و سر و پا شکست
ابله از ابله سخنی کرد گوشنیم چراغ خردش شد خموش
نامده اشتر ز سما بر سرشگشت لگد کوب بلا پیکرش
زین مثل ار با خردی بیسخنکشف شود بهر تو مقصود من
بین دو نادان ز جواب و سئوالفایده چبود؟ غم و رنج و ملال
روی دل از صحبت نادان بتابچونکه ندانی، بر دانا شتاب
صحبت دانا چه بود؟ کیمیامیشود از آن مس قلبت طلا
صحبت دانات معظم کندکعبهوَشَت قبله عالم کند
هرکه به هر رتبه و هرجا رسیداز اثر صحبت دانا رسید
همدم دانا شوی ار یک نفسحاصل عمر تو همانست و بس
مردم دانا که جهان دیدهاندنیک چو بینی به جهان دیدهاند
دیده چو بینا بود و برقرارهست یقین باقی اعصار به کار
رونق هر ملت و هر کشورینیست جز از همت دانشوری
حاصل مطلب چو صغیر حزیندر همه جا همدم دانا گزین