شمارهٔ ۱ - قطعه
شنیدم پشهای بر پشت پیلینشست و خواست برخیزد دگر بار
بگفت ای پیل چو نخیزم من از جایملرز و خویش را محکم نگه دار
بگفت از آمدن دادی چه رنجمکه تا از رفتنت باشم در آزار
نفهمیدم چو گشتی بار دوشمز بس ناچیز و خردی و سبکبار
ز جا جست و به مغز وی درون شدبرآوردش دمار از جان افکار
ز پا افکند ویرا و چنین گفتبزرگا دشمنت را خُرد مشمار
مبین بر خصم خود از چشم تحقیرکه گاهی مور بینی و بود مار