بخش ۱۶ - در رسیدن جذبه عشق و اجتذاب روح سالک عارف از مقام سلوک به عالم جذب فرماید
باز باد جذبه میجنباندمگر روم بپذیر، کو میخواندم
عون گرداننده با گردنده شدگردش و دل هر دو ازجا کنده شد
زین پریشان گفتها در حیرتمکز چه و با کیست روی صحبتم
یافتم گفتار خود را کز کجاستهم مخاطَب هم مخاطِب پیر ماست
در زبان من بیان او نهانکیستم من، هم زبان او هم بیان
بنده کِبوَد تا زبان داری کندبر زبانم حق سخن جاری کند
آنچه می گویم من از با یا الفقصد عشق است ارچه لفظم مختلف
من چو طوطی در پس آیینه امریزد او نقش سخن در سینه ام
با لب طوطی است چون استاد جفتهرچه طوطی گوید آن استاد گفت
طوطیِ بندی دم ار ز آواز زدتو مدان از طوطی، آن استاد زد
خهخهای طوطی سخن بیپرده گشتتو چه پوشی پرده،کآب از سر گذشت
یار ما بیپرده در شیراز عشقگفت رازت تو چه پوشی راز عشق
شهر گشت آشوب و تن مغلوب دلجان فدای شاه شهرآشوب دل
من ز خود رفتم دلا دلدار بازبر سر حرف است زو بشنو تو راز
عقده های زلف را بگشوده استتا دل دیوانه را آرَد شکست
جَیش سودا بر سر آوردم هجوممن ندانم زین پس آداب و رسوم
زد به هم یکجا سر و سامان مراکرد از افسانه سرگردان مرا
بست بر زنجیر سودا محکممداد سر زآن پس به صحرای غمم
شانه کرد او زلف و من گشتم پریشنک پریشانم ندانم حال خویش
طرّة آن دلبر دیوانه کُشاز سرم بربود یکجا عقل و هُش
من ز خود رفتم دلا تا دلبرتاز غم سودا چه آرد بر سرت
من ز خو د رفتم تو حرفش دار گوششد ز یک هی از سر دیوانه هوش
دم مزن کاینک دلا دیوانهامعقل ها را برکَند افسانهام
عقل چبود، من کیام، دیوانه کیست؟هین چه افسون گویم این افسانه چیست؟
بسته بر افسانه زلف دلبرمزآن کشش همواره میگردد سرم
عشق آمد آتش اندر عقل زدطعنه بر گفتار و عقل و نقل زد
کوفت مغزم را و عقل از چنگ شدکلّهام زآن کلّه کوبی دنگ شد
حالی از چرخم چه باک ار هی زنمنک به فرق چرخ و چنبر پی زنم
طبل وحدت را کنون افشاء زنملا گذارم نوبت الاّ زنم
دم مزن کز لا و از الاّ شدمباخود آ هی بی خدا هی بی خودم
آمد از کُه سیل و دریا دشت شدبند و بست و پشته و پل، پست شد
شهر و کوه و دشت را سیلاب کَندچرخ و سنگ و آسیا را آب کَند
جوی و بحر و دجله و شط شُد یکیعلم و حرف و نقطه و خط شد یکی
غمزه آمد چشم و ابرو گشت یکما و من رفت و من و او گشت یک
زد به دفترخانه باد عشق تیزکرد طومار خرد را ریز ریز
عشق آمد در مقام اُشتلمعقل دانی،دست و پا را کرد گم
کرد بیرون سر نهنگِ لا، ز یمفُلک و لنگر را کشید اندر به دم
پالهنگ افکند عشقم برگلومیکشد بنگر چسانم سو به سو
گاه در بحرم کشد گاهی به بَرگه به دیوارم زند گاهی به در
استخوانم را سراسر کوفتهکرده حالم را ز وهم آشوفته
تا نگویی کز چه رو آشفتمابا غم آشفته مویی جفتما
این سخن کو تا نپنداری منممن شدم بی من که دانی ذوالمنم
هی کجایم من که عرشم زیر پاستهی چه ما و هی چه من عالِم خداست
چند گویی حرف قهرآمیز هیلطف کن ای تیر قهرت تیز هی
نیست حالم در سخن بر جای خویشسامعا بپذیر گر گویم پریش
من کجا بودم چه می گفتم سخنخاکم ار گفتم من و ما بر دهن
ای فقیران کاردها حاضر کنیدبایزید عصر را برتن زنید
واجب آمد اینکه بکشندم به دارتا اناالحق گوی گردد سنگسار
من نگویم این سخن را آنکه گفتباز رو در پردة غیبت نهفت
گاه گاه از پرده میآید به درمی زند حرفی و گردد مستتر
بل بلی گر کرد اشتر ز اُشتلمشقشقه شد در دهانش باز گم
رحمت مولا که پیر کامل استاین بیانم را گواه عادل است
آنکه هم معروف و هم معروفی استناطق از نطق صفیِ صوفی است
بنده پروردن عیان از رحمتشای زهی بر قدرت و بر غیرتش
کو زبانی تا ثنای او کنمهم زبان مر وام از آن خوشخو کنم
شرح احسانهای او گویم مگرنی چه گویم کز شمار ست آن به در
آنکه مدّاحش حق اندر معنی استاز ثنای ما یقین مستغنی است
زین بیان دل نگذرد باری بیاروصف آن یاری که بیشبه است و یار