بسم االله الرحمن الرحیم
وَ اَلضُّحیٰ (۱) وَ اَللَّیْلِ إِذٰا سَجیٰ (۲) مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ (۳) وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ اَلْأُولیٰ (۴) وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ (۵) أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ (۶) وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ (۷) وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ (۸) فَأَمَّا اَلْیَتِیمَ فَلاٰ تَقْهَرْ (۹) وَ أَمَّا اَلسّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ (۱۰) وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ (۱۱)
بنام خدای بخشاینده مهربان
بچاشتگاه (۱) و شب چون آرام گیرد (۲) که وا بگذاشت ترا پروردگارت و غضب نکرد (۳) و هر آینه آن جهان بهتر است مر ترا از این جهان (۴) و هر آینه بزودی خواهد داد ترا پروردگارت پس خوشنود کردی (۵) آیا نیافت ترا یتیم پس جایگاه داد (۶) و یافت ترا کم پس هدایت نمود (۷) و یافت ترا بیخبر عیالمند پس توانگر ساخت (۸) پس اما یتیم را پس قهر مکن (۹) و اما سؤال کننده را پس زجر مکن (۱۰) و اما بنعمت پروردگارت پس اخبار کن (۱۱)
می خورد سوگند حق بر چاشتگاهچونکه نور خود فزاید از اِله
هم به شب سوگند که آرام و قرارمی بیاید تیرگی در روزگار
حق تو را نگذاشت باز ای بوالوفاءهیچ هم نگرفت دشمن در خفاء
مر تو را بهتر بود دیگر سرایزین سرای پر ز اندوه و عنای
زود باشد که کند ربّت عطاءنعمتی را که تو گردی زآن رضاء
حق یتیمی مر تو را آیا نیافتپس تو را از ظل خود به جان نیافت
جای دادت پس در آن نعم المقردر پناه عون خود دور از خطر
یافت گمراهی، تو را پس ره نموداز هدایت های خویش آگه نمود
یعنی از احکام بودی بی خبرپس تو را زآن کرد آگه سر به سر
یا که گم کردت حلیمه در نخستپس تو را جدّت ز وحی غیب جُست
یا که راهت گم شد اندر وقت شامبر تجارت چونکه می رفتی به شام
پس تو را از امر خلاّق جلیلسوی ره آورد دیگر جبرئیل
اصل این باشد که در توحید ذاتدور بودی محتجب واندر صفات
پس نمودت ره به توحید وجودوآن نبُد جز موهبت اندر شهود
یافت درویشی تو را صاحب عیالپس توانگر ساخت از مال و منال
گشتی از مال خدیجه بی نیازوز غنایم بعد از آن با عزّ و ناز
یا که در فقر و فناء بودت نمودوآن سواد الوجه فی الدارین بود
پس تو را داد او به ذات خود بقاءوز وجود محض موهوبی غناء
پس تو اما آن یتیمان را به قهرمی مران از خود، عطاء کن حق و بهر
قدرشان بشناس و کن احسان تو بیشیاد آور از یتیمی های خویش
مال ایشان را مگیر از بی سببآن چنان که شایع است اندر عرب
یا که ایتامند ارباب طلبتو مکن قهر ار که دورند از ادب
باز اما آنکه او خواهنده استز احتیاج و فقر خود شرمنده است
هیچ از خود می مکن محرومشانهم مخواه آزرده و مغمومشان
تو بسی خود بینوایی دیده ایرنج فقر و فاقه بس بکشیده ای
بین چه باشد حال مسکین بی سئوالرحم کن بر بینوا در کل حال
ای خدای بی شریک و بی نظیرتو غنی ای خود تو دانی ما فقیر
هر چه دادی مایه، کردیم آن تلفهیچمان نبود کنون چیزی به کف
بر فقیر این از غنی نبود عجبگر ببخشد باز و ناید در غضب
واقفی تو ز احتیاج و حال ماکن عطاء ثُمّ الْعَطا، ثُمّ الْعَطا
خاصه قلب شاکر منعم شناسده که در هر نعمتت گویم سپاس
کن حدیث ای احمد(ص) پاکیزه دلقنعمت پروردگارت را به خلق
تا که گردد مهرشان افزون به ربوآن به عفو و مغفرت گردد سبب